یه جمعه عالی...
عشق مامانی... از جمعه برات بگم: روز جمعه خواهرا و برادرای بابایی با خانواده هاشون و مادر جون مهمون ما بودن.تقریبا بیست و دو نفر بودیم.همه باهم رفتیم غرقابزار.خیییییییلی خوش گذشت.مخصوصا به شما.هوا عالی بود.هر پنج دقیقه آفتاب تبدیل به بارون میشد و برعکس.ما هم همچنان تو بارون نشستیم.... عصر هم که همه رفتن.من و بابایی تو کوچه مشغول بدرقه و خداحافظی بودیم و شما سخت مشغول شستن ماشین بابایی.وقتی اومدیم تو حیاط کل ماشین تا جایی که دستت می رسید کفی بود.ما کلی ذوق کردیم و شما باغرور: ما اینیم دیگه... آخر شب هم حوصله تو...











