عشق رویایی من ،تمام زندگی من و بابایی ،بردیا جوونعشق رویایی من ،تمام زندگی من و بابایی ،بردیا جوون، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره
بهراد پسرک شیرین مابهراد پسرک شیرین ما، تا این لحظه: 11 سال و 28 روز سن داره

بردیـــ♥ـا و بهــ♥ــراد در آیینــ♥ــه

یه جمعه عالی...

عشق مامانی... از جمعه برات بگم: روز جمعه خواهرا و برادرای بابایی با خانواده هاشون و مادر جون مهمون ما بودن.تقریبا بیست و دو نفر بودیم.همه باهم رفتیم غرقابزار.خیییییییلی خوش گذشت.مخصوصا به شما.هوا عالی بود.هر پنج دقیقه آفتاب تبدیل به بارون میشد و برعکس.ما هم همچنان تو بارون نشستیم....                         عصر هم که همه رفتن.من و بابایی تو کوچه مشغول بدرقه و خداحافظی بودیم و شما سخت مشغول شستن ماشین بابایی.وقتی اومدیم تو حیاط کل ماشین تا جایی که دستت می رسید کفی بود.ما کلی ذوق کردیم و شما باغرور: ما اینیم دیگه... آخر شب هم حوصله تو...
8 ارديبهشت 1392

درد دل 16....باز هم ویروس....

عشق رویایی من...                         عمر جاودان من....                                                پسرک شیرین من... دوباره یه ویروس لعنتی اومده سراغت. خدااااااااااااااااااا.دیگه خسته شدم.کی تعطیل میشم.شیطونه میگه معلمی رو ببوسم و بزارم کنار.این دفعه دهنت آفت زده.سه روزه که ...
2 ارديبهشت 1392

پسرک شیطون من...

عزیز دل مامانی... تازگیها خیلی خیلی شیطون شدی.کلا کنترل ناپذیر شدی.یه وروجک خرابکار .خیلی کارای عجیب غریب میکنی.مثلا آب میریزی توی اتو.کل صورتتو با وسایل آرایش رنگ میکنی.اسباب بازیهاتو همه جا پخش میکنی و هرچی بهت میگیم بی توجهی میکنی و یا سریع قهر میکنی اما من وبابایی هیچ وقت برای تربیت تو کوتاهی نمی کنیم و درمونده نمی شیم.از دیروز تصمیم گرفتیم نسبت به این کارات بی تفاوت باشیم.بیشتر بهت محبت کنیم و حواسمون بهت باشه تا فرصت خرابکاری پیدا نکنی...امیدوارم موفق باشیم... بردیای بی نظیر من                        عاشقانه دوس...
26 فروردين 1392

تعطیلات....خونه ی مامان جون

پسر طلای مامان... سلام جوجه ی نازم.رسیدیم به ادامه ماجرای عید و تعطیلات.تمام تعطیلات نوروز ما در گوراب زرمیخ، خونه مامان جون گذشت.اونجا جنابعالی انقدر سرت گرم و شلوغ بود که حتی واسه غذا خوردن وقت نداشتی.همش مشغول بازی بودی.یا تو حیاط مشغول موتورسواری یا در حال بازی با دایی یا خاله ها!البته ،شما علاقه شدیدی به باباجونت داری و تقریبا هرجا بابا جون می رفتن،دنبالشون میرفتی و فندک به دست ،یکسره براشون سیگار روشن می کردی. چهارشنبه سوری تو حیاط هفت تا آتیش درست کردیم.دایی کلی ترقه و منور و ...گرفته بود.کلی خوش گذشت.اما شما یه کم میترسیدی.همش میگفتی بزارین من همینجا روی ایوون بشینم.ولی بابایی و باباجون بغلت کردن و از روی آتیش پریدین.رو...
25 فروردين 1392

درد دل15

فرشته مهربون من... سلام عزیزترین مادر.یه عالم حرف نگفته برات دارم.نمی دونم از کجا شروع کنم.اول از آخرای سال نود ویک برات میگم.روزایی که من ذوق رفتن به دیار خودم رو داشتم تو ،میوه ی دلم ،مریض بودی.روز پنج شنبه 24اسفند،وقتی بابایی از مدرسه اومد،شما هنوز تب داشتی ـ تبی که از شنبه شروع شده بودـ ولی سرحال بودی و غذا هم خورده بودی . با این حال بدیمت دکتر.دکترت گفت حالت از شنبه تا حالا بهتره و عفونت گلوت بهتر شده و برای مسافرت رفتن مشکلی نداری.واسه همین بابایی ـ با اینکه خیلی خسته بود، به خاطر من ـ گفت وسایلو جمع کن تا راه بیافتیم.اول رفتیم مشهد که خرید کنیم و بریم خونه مادر جون و عصر جمعه راه بیافتیم.اما وقتی رفتیم مشهد و بازار، شما انقدر...
22 فروردين 1392