عشق رویایی من ،تمام زندگی من و بابایی ،بردیا جوونعشق رویایی من ،تمام زندگی من و بابایی ،بردیا جوون، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
بهراد پسرک شیرین مابهراد پسرک شیرین ما، تا این لحظه: 11 سال و 24 روز سن داره

بردیـــ♥ـا و بهــ♥ــراد در آیینــ♥ــه

درد دل 17...بردیا پلیس میشود...

نازنین من... خیلی چیزارو یادم رفته برات بگم.از جشن فارغ التحصیلی بچه های کلاسم تا تصادفم.آره مادر..تصادف کردم.داشتم به صورت اریب از چهاراه رد میشدم - البته چراغ قرمز بودـ که ناگهان چراغ سبز شد وآقای راننده منو ندید و نقش زمین شدم.خییییلی ترسیدم .خوشبختانه اتفاق خیلی بدی برام نیفتاد.با همون حال پاشدم و رفتم مدرسه.همکارام میگفتن برگرد و برو بیمارستان اما من چون سخت ترین قسمت کارم  ـ یعنی جدا شدن از تو ـ رو انجام داده بودم حاضر نشدم برگردم.روز سختی تو مدرسه گذروندم.بعدش عکس و سی تی اسکن و سونوگرافی و...آخرش معلوم شد که آخرین استخوان ستون مهره هام کاملا کج شده و مجبورم تا سه ماه روی راند طبی ـ تیوپ فرغون ـ بشینم.سه ماه هم باید دار...
4 خرداد 1392

بابایی

 پدر ای چراغ خونه ! مرد دریا ، مرد بارون ..... با تو زندگی یه باغه ، بی تو سرده مثل زندون ..... هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها .... هنوزم اگه نگیری ، دستامو می افتم از پا... ایمان دارم بهترین پدر دنیا هستی و خواهی بود برای بردیا همانطور که بهترینی برای مـــن... عزیزترینم ؛ دوستت داریم . . . من و بردیا عاشقانه تا دنیا دنیاست دوستت داریم . . عاشقتم.. عشق همیشگی من.. چنان کوهی سترگ پیوسته پناهگاهم بودی.. وهمواره مثل خورشید به زندگیمان گرمی بخشیدی... از رنجی که به بهانه خوشبختی مان تحمل میکنی شرمنده ام... ه...
1 خرداد 1392

شب آرزوها...

امشب یه جورایی تولد بردیا ست. آ خه بردیا جوووونم در شب آرزوها به دنیا اومده. تولدت مبارک عشق من... دوستای ناز بردیا امیدوارم همه به آرزوهای قشنگتون برسین و همیشه سلامت باشین     ...
26 ارديبهشت 1392

این بردیای باهوش

عسلم... ما هرروز با آژانس میریم مهد کودک.بابایی وراننده ها همیشه از یه مسیر مشخصی وارد خیابون مهدت میشن.دیروز این اقای راننده میخواست از یه جای دیگه بره.به محض اینکه مسیرش عوض شد,شما داد زدی : آقا کجا میری؟؟مهد من که از اینوری نیست!!! من اصلا حواسم نبود.اما تو دقتت خیلی زیاده... راننده که مرده بود از خنده.همش برمیگشت و به تو نگاه میکرد میگفت: « خانم این بچه چند سالشه؟ماشالا....ماشالا»...بهت افتخار میکنم جوووون من... امروز به من میگی مامانی من میتونم تنهایی برم مهد کودک.اول زنگ میزنم به شماره آژانس_نمی دونم شمارشو از کجا یاد گرفتی _ بعدش میگم روبه روی اداره گاز لطفا.... یه عالم کلمه از بن بن بن یاد گرفتی. دختر...
25 ارديبهشت 1392

درد دل بردیایی با دایی علی

دیروز منو مجبور کردی که به دایی علی زنگ بزن.میخوام باهاش الان حرف بزنم.اینم حرفات: دایی جون این ماشین نارنجی ام فرمونش شکسته این ماشین زرده چرخش در رفته شاسی بلندمم همش صدا میده این ماشین بزرگه ام اگه فشارش بدم چرخش در میره برام یه ماشین بدرد بخور بخر. با یه قطار آبی. یه لب تابم اگه شد بخر. بوس.بوس.بوس یه جوری هم میگی انگار ما تا حالا هیچ چیز بدرد بخوری برات نخریدیم.فدای شیرین زبونیهاتم. ...
23 ارديبهشت 1392