درد دل6
سلام عزیزترینم , ماه من عزیز دلم چند روز پیش , یعنی سه شنبه , از لحظه ای که بیدار شدی شروع کردی به گریه که امروز مهد نمیرم.امروز مدرسه نرو.پیش من دراز بکش کتاب بخونیم.منم همه کارام کنار گذاشتم و نشستم واست کتاب خوندم.شعر خوندم و بازی کردیم.حدود ساعت ده بود که بابایی زنگ زد و گفت که قراره برن راهپیمایی و زودتر میاد خونه ولازم نیست که ببرمت مهد.وقتی بهت گفتم یه عالم خوشحال شدی و بالا وپایین پریدی.میگفتی اخجون تعطیلم .. تعطیلم.....اما یک ساعت بعد بابایی زنگ زد و گفت : راهپیمایی زود تموم شده و نمیتونه بیاد. ای خدا....مادر.. نمیدونی چقدر حال هردومون گرفته شد.چقد گریه کردی.چقد از من ناراحت شدی.همش میگفتی : خودت که گ...







