عشق رویایی من ،تمام زندگی من و بابایی ،بردیا جوونعشق رویایی من ،تمام زندگی من و بابایی ،بردیا جوون، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
بهراد پسرک شیرین مابهراد پسرک شیرین ما، تا این لحظه: 11 سال و 24 روز سن داره

بردیـــ♥ـا و بهــ♥ــراد در آیینــ♥ــه

درد دل 2

پسر عزیزم ما الان اومدیم شمال خونه مامان جون وبابا جون.تو اینجا حسابی سرت گرمه.ازصبح تا شب با دایی علی جوونی وخاله حاتی وخاله فاطی مشغول بازی هستی.کلی هم با باباجونت حال میکنی.باهم میرین بیرون و رانی میخرین.میرین پیش اردکا.خلاصه حسابی بهت خوش میگذره.شبها تا ساعت سه بیداری وروزا تا ساعت یک خوابی. .... گل ناز و خوشگل من تو حالا مثل بلبل حرف میزنی نمی دونی چه چیزایی می گی.همه از حرف زدنت کیف میکنن.باید بشینم تمام جمله هاتو بنویسم. راستی یه چیز مهم......فدات بشم الهی......تو الان بیست و دو روزه که شیر نخوردی.پسرم واقعا کار سختی بود.خیلی دلم برات کباب شد.خیلی گناه داشتی.دو ماه طول کشید تا تو رو از شیر بگیرم.حالا عوضش عاشق شیر سرد شد...
9 اسفند 1391

عکسای ناز پسر ناز مامانی

   / الهی مادر فدای اون لبخند شیرینت بشه-     یادته از مهد که اومدی گفتی مامان این گله باز شده ؟ چه قدر ازش خوشت اومد؟     پارک فومن با دایی علی. تاب بازی با خاله حاتی یادته؟   موزه میراث روستایی گیلان عكسي که خاله فاطی ازت انداخته   گوگولی مامان!!!!     قوربون قد و بالات بشم که درخت بزرگ و بغل کردی و باهاش حرف می زدی   قصه سیندرلا برا خاله فاطی!!!   دشت غرقاب زار نازنین مامان   جنگل ابر ، ابرک من...   تلفنی با خاله فاطی ...
9 اسفند 1391

بردیای شمالی

پسر عزیز تر از جانم این هفته خیلی بهت خوش گذشت.دوبار رفتیم دریا.کلی شنا کردی کلی هم با ماسه ها بازی کردی میگفتی من ماهی شدم.توی آب تورو می چرخوندم و حسابی کیف می کردی. عاشششششششقتم ماهی من یه شبم رفتیم پارک و خیییلی بازی کردی.با هم تاب سوار شدیم و سرسره بازی کردیم. تو عاشق پارکی.همش میری پشت فرمون ماشین میشینی میگی بریم پارک پسرک من دیگه حسابی شمالی شدی.درار میخوری.ماهی شورو زیتون میخوری.میری توی باغ واسه خودت گوجه و خیار میچینی.عاشق حلزون و سنجاقک و.... هستی.بیچاره ها از دستت آسایش ندارن .کلی برات منبر میریم که اذیتشون نکنی ولی......امروز بابایی برات یه حلزون پیدا کرد.یه عالم ذوق کردی. عشق مامانی،بردیایی من ای...
9 اسفند 1391

درد دل 12

کوچولوی ناز من... این روزا خیلی خییییییییییلی مهربون شدی.همش نازم میکنی.بوسم میکنی وتوی خواب همش دنبالم میگردی.یه حرفایی میزنی که من و بابایی زا تعجب شاخ در میاریم که تو اینارو از کی شنیدی و کجا یاد گرفتی.یه عالم شعر بلدی که نمیدونم کی بهت یاد داده و یه عالم قصه از خودت در میاری.یه چن روزی هست که من آقا الاغه ام و شما آقا اسبه.کلا باید چهار دست وپا تو خونه راه بریم و با هم علف بخوریم یا اینکه شما شیری و منم روباه و باید با هم بریم شکار.شما شکار میکنی و من باید تا آخر بخورم و نباید سیر بشم.وقتی هم که خسته میشی سریع تبدیل میشی به شکارچی و مسلسلتو میاری و شکارم میکنی.پشتیارو میذاری روی هم و واسه خودت خونه درست میکنی و من وبابایی باید م...
9 اسفند 1391