عشق رویایی من ،تمام زندگی من و بابایی ،بردیا جوونعشق رویایی من ،تمام زندگی من و بابایی ،بردیا جوون، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
بهراد پسرک شیرین مابهراد پسرک شیرین ما، تا این لحظه: 11 سال و 24 روز سن داره

بردیـــ♥ـا و بهــ♥ــراد در آیینــ♥ــه

درد دل 26

سلام شيشه ي عمر مامان... نمي دونم اين روزا زندگي ما دچار رخوت و روزمرگي شده يا ذهن من براي يافتن سوژه خيلي منفعل شده.چون هيچ مطلب جديدي براي نوشتن ندارم.دوست دارم مطالبم براي تو پراز هيجان و اتفاقهاي تازه باشه ولي ذهنم ياري نميكنه.نمي دونم چرا من هميشه ي خدا عذاب وجدان دارم.قبلا كه مهد ميرفتي هميشه وجدانم در عذاب بود كه : بچه مو كم ميبينم.توي خونه كنارهم نيستيم و ....الانم كه توي خونه اي و خوب ميخوابي و خوب ميخوري دايم عذاب وجدان دارم كه: وقت بچه ام داره هدر ميره و چيزي ياد نميگيره و همش مشغول كارتون ديدنه...نمي دونم از دست اين وجدان دايما فعال چه كنم؟؟ اين مدام كارتون ديدنتم برام معضلي شده.وقتي تو غرق كارتونا ميشي، من عذاب مي...
8 دی 1392

چون می گذرد غمی نیست...

سلام ... به عشق جاودان خوددم..بردیایی ... و به دوستای مهربون و عزیزم که جویای احوال ما هستن و با مهربونیهاشون شرمنده مون میکنن.دوستتون دارم زیـــــــــــاد... شیرینک من جونم برات بگه که این چند وقته که من حوصله ووقت نشستن پای نت رو نداشتم اتفاقات زیادی افتاده که الان که میخوام بنویسم هیچی یادم نمی یاد...اما بدترین اتفاق خوردن توپ والیبال به دست بابایی و شکستن انگشت بابایی توی سالن والیبال بود.انگشت بابایی از سه جا شکست و بعد از گرفتن عکس ،دکتر تشخیص دادن که باید جراحی بشه.صبح زود رفتیم بیمارستان کسری.من و بابایی.فکر کن پسرم ...من با این دل نازکم با بابایی رفتم بیمارستان ...تمام وجودم می لرزید.اما بابایی خیلی راحت بود.خلاص...
30 آذر 1392

درد دل 25

حکایت بارانی بیقرار است ...اینگونه که من دوستت می دارم... مرد کوچک خانه ی ما... سلام به روی ماهت مهربان مادر...همیشه برات دعا میکنم شاد و سلامت باشی..نمی دونم چرا نمیتونم خوب بنویسم.نمیتونم تورو خوب وصف کنم و احساسمو از داشتنت کامل بیان کنم.باورم نمیشه آنقدر مرد شدی که برات درد دل میکنم و تو دلداریم میدی.آنقدر مهربونی که دارم نگرانت میشم که توی این دنیای بی رحم چطور زندگی خواهی کرد؟؟این روزها باز روزهای دلتنگیه منه.آنقدر دلم تنگه که وقتی فقط ثانیه ای بابام، مامانم،حاتمه،فاطمه یا علی رو تجسم میکنم اشکم جاری میشه و شرمنده تو میشم.همیشه وقتی دو سه ماه از دیدنشون میگذره اینطوری میشم و وقتی چیز غیر قابل تحملی رو تحمل میکنم،کم کم دلت...
15 آذر 1392

خبر داغ...

سلام دنیای من...زندگی من...بردیا ی من.. پسرک مهربونم...بالاخره خدا یکی از فر شته های زمینیشو برای ما فرستاد.خانم خلاصی مهربون.خانمی که کارگر مهدتون بودن و به علت درد پا از کار مهد انصراف دادن قراره پرستار شما بشن و از شنبه برای نگهداری از زیباترین گل دنیای من یعنی خودت، میان خونه ی ما... اون روزی که دستت توی مهد سوخته بود.خیلی دلم شکست.با دل دردمند و شکسته بعد از نماز کلی گریه کردم و از خدا خواستم کمکم کنه و یکی از آدمهای مهربونش رو برای کمک به ما بفرسته چون هر دومون حسابی خسته و داغون بودیم.چند روز پیش یکدفعه یاد خانم خلاصی افتادم.با هزاربدبختی شمارشو پیدا کردم وبا هزار نذر ونیاز زنگ زدم و قرار گذاشتیم و اومدن اینجا و توافق کر...
7 آذر 1392

برف شادی و....بردیــــــــــــــــــــــــــــــــا

پسر بی همتای من تازگیها عاشق برف شادی شدی....شادیهاتو دوست دارم.از خنده هات و بوسه هات انرژی میگیرم. بخند مادر...بازی کن عزیز مادر...شاد باش نفس مادر خوشحال میشم ادامه رو ببینید   ...
3 آذر 1392

با تو پر از احساسم...

کوچولوی با احساس من... امروز دستمو بوسیدی و گفتی: این دستای زحمت کشو هزارتا میبوسم من نمی دونی چه حالی شدم.چه کیفی میکنم باتو تو همونی هستی که آرزوشو داشتم... باتو پر از احساسم.... دیروز اتفاق بدی افتاد.وقتی اومدم مهد دنبالت،تا در مهد باز شد و چشمت به من افتاد زدی زیر گریه...چه گریه ای...دیدم فقط یه آستین کاپشن رو تنت کردن و روی دستتم سفید بود.چشمام دیگه چیزی نمیدید.نزدیک بود بیفتم...زهرا جون با دستپاچگی توضیح میداد که توی حال داشتی کارتون میدیدی و دستت خورده به بخاری.یه نقطه کوچولو سوخته بود ولی اونا تمام پشت دستتو پماد زده بودن...نمی دونی چه برمن گذشت.فقط میگفتی مامانی جوونی فوت کن.کلی دل راننده آ...
28 آبان 1392

درد دل 24

پرنده ی کوچک من...گل زیبای من... عشق ماندگار من...بردیای شیرین زبون من... سلام.چطوری؟ امیدوارم چرخ روزگار بر وفق مراد تو بچرخه.این روزهای من و بابا پر شده از شیرین زبونیهای تو ،از مهربونیهای تو و از سوالهای پی در پی تو.روزی هزار بار منو بابایی رو میبوسی و مدام اصرار داری که بهت نگاه کنیم.هرچیزی که میخوای تعریف کنی باید کامل توی صورتت نگاه کنیم و هیچ کاری هم نکنیم.از صبح تا شب هم مشغول تعریف کردن داستانهای عجیب و غریبی.هر شب ، به قول خودت ، ده تا خواب میبینی و تا شب تعریف کردنشون طول میکشه.خوابهاتم که تموم میشه از زمانی که بزرگ بودی و من و بابایی کوچیک بودیم برامون حرف میزنی اون وقتا که من بزرگ بودم،یه روز یه خانو...
24 آبان 1392