بردیـــ♥ـا و بهــ♥ــراد در آیینــ♥ــه

به نام او...

به وبلاگ هســـــ♥ــ♥ـــتی مامان و بابا

  

خوش آمدید

                           بهراد   بهراد           

             

 

 

شمال...تابستان 97

خوشگلای مامان... امسالم مثل سالهای قبل یک ماه از تابستون خونه ی مامانجون بودیم البته یک ماه کامل نشد.و به خاطر کار بابایی زودتر برگشتیم بابایی گفتن که بیشتر بمونیم ولی من دوست نداشتم باباتون تنها برگردن و توی خونه تنها باشن....خلاصه خونه مامانجون خیلی به شما دوتا خوش میگذره.بهرادم که همش با خاله فاطی و مامانجون بازی میکرد و بردیا جانمم و از ساعت سه تا سات ده شب توی کوچه با دوستاش بازی میکرد و از درختهای لب رود خونه گردو میچید و دستاشم حسابی سیاه شده بود.امیر رضا دوست صمصمی بردیاست و بردیا واقعا عاشقشه و هر روز دلش براش تنگ میشه.الانم کارمون شده هر روز تماس تصویری با فاطی و بقیه و این دلخوشیمونه....     &nb...
17 شهريور 1397

تولد هشت سالگی بردیا

عشق مادر... تولد هشت سالگیت مبارک.باورم نمیشه که هشت سال گذشته.چه لحظه هایی که با تو تجربه نکردم...حس مادری زیباترین حس جهان رو تو به من دادی زیبای من... چند روز پیش بهت گفتم برو یه لیست بنویس ببینم چی واسه تولدت دوست داری برات بخریم.رفتی تو اتاق و برگشتی و گفتی هر چی میخوام دارم.نمیدونی چقدر خوشحال شدم.این روزا که جام جهانی فوتبال هم در حال برگزاریه عشق اصلیت کریستین رونادوست.بدجوری عاشقشی و کیک تولدتم قراره با عکسش باشه. عاشق کتابی .دیشب دوساعت تو اتاقت کتاباتو دسته بندی میکردی.کتاب مورد عل اقه ات "تام گیتس"و برات از جیره کتاب هر ماه یه جلدش سفارش میدم.برای روز تولدت دوست داشتی که با علیرضا باشی.منم هماهنگ کردم و با هم رفتیم...
28 خرداد 1397

عصرهای خونه قبلی

این روزها عصرهای قشنگی با هم داریم.بابایی شیفت ظهرن و داداش بردیا هم عصرها کلاس داره.من و شما تنها میمونیم و با هم تو حیاط چایی میخوریم.و شجریان گوش میدیم.شما عاشق اهنگ غوغای عشقبازانی و منم عاشق شور و هیجان شما.گاهی هم من حافظ میخونم و شما ساکت گوش میدی و چون لحنم برات عجیبه میپرسی :مامانی چرا نماز میخونی؟؟؟😁با هم صدای پرنده ها و باد رو گوش میدیم و کیف میکنیم.خلاصه که شکر خدا که شما رو به ما داد عشق جان.زندگی جان😘😘😘 متن و عکس مال چند هفته پیشه...
23 خرداد 1397

پسر خاله پسر هام😍

بردیا و بهراد من پسر خاله شدن.....فکر نمیکردم خاله شدن اینقدر دلچسب باشه...نمیتونم حسمو بگم...انگار دوباره مادر شدم.عشق من رضای خوشگل من پنج اردیبهشت به دنیا اومد...دورش بگردم من .فعلا که حسرت بغل کردنشو دارم ...
10 ارديبهشت 1397

بدون عنوان

 امسال سال تحویل خونه مادر جون بودیم.لحظه سال تحویل خیلی خوب بود و حسابی خوش گذشت.بهراد دو روز قبلش خیلی مریض بود و چند بار بردیمش دکتر ولی شکر خدا موقع سال تحویل حالش خوب شد.ساعت یک شب بلیط قطار داشتیم چون ماشینمونو فروختیم.شما خیلی هیجان داشتین واسه قطار سواری.کلی هم بهتون خوش گذشت.فقط آخراش یه کم از انتظار خسته شدین.من دیگه برم بهراد جونمو بخوابونم.بعدا میام سفرنامه عید 97...
15 فروردين 1397

عید 97

پسرای خوشگل مامان.. ایشالا از سال 97 سعی میکنم مرتب پست بذارم.عکسای زیباتون و اتفاقای زندگی شیرینتون رو ماندگار کنم.مخصوصا درباره بهرادم که خیلی از شیرین کاریها و خوشمزگی هاشو ننوشتم.فعلا یه سری عکس از جفتتون نیذارم تا بعد... عاشقتونم... [img:AgADBAADrK0xG8OBIFIhw14eTTuugoXFihoABJNEiSu1WT8v2x0EAAEC] ...
15 فروردين 1397