بردیـــ♥ـا و بهــ♥ــراد در آیینــ♥ــه



به وبلاگ هســـــ♥ــ♥ـــتی مامان و بابا

  

 

بردیا

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 12 تير 1395 توسط مامانی
شیرینکای من
بابایی یه خرگوش براتون خریده که روز و شب مشغولشین.البته بیشتر بهراد.
















لبای شکلاتی









نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 مرداد 1396 توسط مامانی
نوشته شده در تاريخ جمعه 20 مرداد 1396 توسط مامانی
بردیا هستی جاودان من...
این هفته مصطفی جون مهمونت بود.حسابی بهت خوش گذشت.همش مشغول بازی و کارتون دیدن با هم بودین کلاساتم باهات اومد.کلاس شنا و فوتبال و شطرنج میری.عاشق فوتبالی.با اینکه چیز زیادی از فوتبالیستها نمی دونی ولی به خاطر قرار گرفتن توی جمع دوستات علاقمند شدی.گفتی لباس بارسلونا و مسی میخوای و عاشق کفشای فوتبالتی...قربون قد و بالات بشم که میخوای فوتبالیست بشی چون اونا راحت و زیاد پول در میارن
این هفته توی گروهها پر شده بود از اینکه روز جهانی فرزند اول خانوادست.ما هم که دنبال بهانه واسه جشن.برات کیک درست کردم و کادو و با مصطفی رفتیم کندو نوشیدنی مورد علاقه ات شیر انبه مخصوص.شبم پیتزا دستپخت مامانی
عشق منی تو ستاره من












اینجام مشغول گوجه چینی از باغچمون



حموم دوتایی





اینم کشوی خوراکی.چون بیست روز خوراکی بیرونی نخوردی جایزه گرفتی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 مرداد 1396 توسط مامانی
بهراد خوشگل شیرینم
عزیزک مامان این روزها شدیدا عاشق لباسای داداشی شدی.و هروقت بردیا لباسشو عوض میکنه بره کلاس یا بیرون شما سریع لباساشو میپوشی.و کلی کیف میکنی.بردیا هم کلی ذوق میکنه وقتی تو رو با لباس خودش میبینه.مامان فدات بشه شیرین ادای من...


بهراد در شورت ورزشی بردیا





داریم میریم عروسی











نوشته شده در تاريخ شنبه 14 مرداد 1396 توسط مامانی
سلام شیرین عسلهای من
بردیا و بهراد من
این روزها دارن تند تند میگذرن و من همش استرس دارم.نمی دونم چرا اینجوریم وقتی خیلی همه چی آروم و خوبه احساس میکنم یهو اتفاق بدی قراره بیفته....خودمون و خوشبختیمون رو به خدای مهربونمون میسپارم...
این روزها بردیایی با کلاس فوتبال و شطرنج مشغوله و بهراد هم عاشق کتاب شده.یکسره باید براش بخونیم.عشق دیگرشم همچنان عمو پورنگه.باید یه پستم مخصوص کلماتی که میگه بذارم.
خودمم دارم جنگ و صلح میخونم بابایی هم همش مشغول سایت مدرسه و خود مدرسه است.خلاصه که تابستون خیلی تند داره میگذره.بردیا با چند تا پسر تو کوچه دوست شده و عصرا میره بازی.به زور فرستادیمش همش میگفت بی ادبن حرف زشت میزنن.داره از باباش وُرد یاد میگره خیلی هم علاقه منده....
خدایا خودت مواظبمون باش..


فوتبالیست خوشگلم.دورت بگردم



جیگرم داره ماکارونی مورد علاقشو میخوره





دارن کارتون میبینن و سیب زمینی میخورن



جمعه و بیرون شهر و آب بازی





اینم دسبنداشون



بردیا واسه بهراد کتاب میخونه





بهرادم دم در نشسته بازی داداش رو نگاه میکنه



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 مرداد 1396 توسط مامانی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 37 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com