به وبلاگ هســـــ♥ــ♥ـــتی مامان و بابا

  

 

بردیا

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 12 تير 1395 توسط مامانی

تا الان این وبلاگ مخصوص بردیا بود.اومدم یه وبلاگم واسه بهرادم ساختم که وقتی بزرگ شد فکر نکنه مامانی فقط بردیا رو دوست داشته.بعدش دیدم اینجوری هم واسه خودم سخته هم اینکه خیلی از مطالب و عکسها و ماجراها مشترکه پس چه کاریه دوتا وبلاگ..بنابراین با اجازه بردیا جون از این به بعد وبلاگ مال هر دو داداشه.ولی ظاهر و قالب وبلاگ همونجور که بود مختص شاخ شمشادم آقا بردیا...

امیدوارم هر دو از مادر راضی باشید.سعی میکنم خاطراتتون رو اینجا ثبت کنم تا در آینده از خوندنشون لذت ببرید و بدونید چقدر من و بابایی عاشقتونیم....من با خودم درگیرم...فکر میکنم آدم اگه هزار تا بچه داشته باشه همشونو اندازه هم دوست خواهد داشت ولی در عین حال معتقدم بچه اول یه چیز دیگه است...راضی


نوشته شده در تاريخ شنبه 12 تير 1395 توسط مامانی
نوشته شده در تاريخ شنبه 12 تير 1395 توسط مامانی

پسرکم...

امسال تولدت رو دوبار گرفتیم ولی ساده.یکبار که همون روز تولدت بود و ما برآباد خونه عمه معصوم بودیم.یه کیک کوچولو پختم و شما شمعتو فوت کردی.صبحش واکسن زده بودی و تب داشتی با اینهمه خیلی بهت خوش گذشت و با تمام سادگیش تولدت رو خیلی دوست داشتی چون کنار مصطفی جون پسر مه ات بودی و همچنین عمه مریم و عمه عاطفه و دایی علی.تولد بعدیت رو چند روز بعد گرفتیم با کیکی که باز هم بن تنی بود و اینبار فقط دوستانت رو دعوت کردم وخیلی خیلی بهتون خوش گذشت.همش بازی کردین و بالا پایین یریدین.بستنی و پف فیل خوردین و شاد شاد بودین.کادو هاتم خیلی عالی بود و خیلی دوست داشتی.دست همه درد نکنه.حالا بریم سراغ عکسها

الهی صد و بیست ساله بشی عشق من


نوشته شده در تاريخ شنبه 12 تير 1395 توسط مامانی

پسرک نازنین من...بهرادم

روزی که تصمیم گرفتم کودک دیگری داشته باشم اصلا باور نمی کردم که بتونم اون رو هم به اندازه بردیا دوست داشته باشم , اما خدا تو رو آنقدر مهربون آروم صبور و دوست داشتنی آفریده که نمیشه عاشقت نبود , اونم درست به اندازه بردیا..تو در بیمارستان امام حسین مشهد به دنیا اومدی.اسم خانم دکتری که به دنیا اومدنت رو برام آسونتر کرد , دکتر طوبی موقر مقدم عزیز بود.با اینکه بدون تحقیق قبلی رفتم پیششون ولی فوق العاده ازشون راضی بودم.کارشوم و مهربونیشون عالی بود.تو ظهر به دنیا اومدی.وقتی اولین بار دیدمت سفید سفید بودی.دکتر تو رو به بقیه نشون داد و گفت ببینین چقدر سفیده.وقتی اولین بار بهت شیر دادم با خودم گفتم چقدر شبیه بردیا.بردیا هم از دیدنت خیلی ذوق زده بود.شب اول توی بیمارستا خاله حاتی کنارمون بود.بینیت بند شده بود و خوب نمیتونستی شیر بخوری و خاله همش استرس داشت.تو شدیدا تو دل برو بودی و خیلی آروم...

روز سوم زرد شدی و دکتر گفت که باید بیست و چهار ساعت زیر دستگاه باشی.اما بابایی قبول نکرد.چون زردی بردیا موقع تولدش شدیدتر بود و زردی تو اندازه وقتی بود که بردیا خوب محسوب میشد.بنابراین دوباره بردیمت دکتر.دکتر فخرایی برات یه قطره گیاهی نوشت که با همون زردیت کلا بر طرف شد...

الان واسه خودت مردی شدی

.: پسرک شیرین من بهراد تا این لحظه ، 8 ماه و 20 روز سن دارد

میشینی ,چهار دست و پا میری و دوتا دندوت خوشگل داری

فعلا بسه بریم سراغ عکسات عسل خان من


نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط مامانی

 

عشق من....

خدا می دونه چقدر دوستت دارم و بهت افتخار میکنم.تو محبوب بی نظیر قلب منی.پسرکم نوشتن رو فراموش کردم.نمی دونم از کجا بنویسم.متاسفانه پدر بزرگ مهربانم برای همیشه از پیش ما رفت.من خاطرات شیرین زیادی باهاش داشتم.تو هم خیلی دوستش داشتی و وقتی بهت گفتم آقاجونم حالش بده و ممکنه از دنیا بره خیلی ناراحت شدی و گفتی مامانی تو رو خدا به من چیزی نگو.هر وقت می رفتیم خونشون آقاجون با ادا اطوار برات اینگلیسی حرف می زد و تو کلی کیف می کردی.همیشه واسه علی رضا تعریف می کرذی.امیدوارم حالا که واسه خودت مردی شدی و داری این مطلب رو میخونی آقاجونم رو به یاد داشته باشی و یه فاتحه براش بخونی....مرگ تلخه پسرم ولی حقه...

این روزا دایی خونه ماست و شما دوتا حسابی کیف میکنین.بازی های سختی که از پسش برنمیای با کمک دایی بازی میکنی و واسه خودت خوشی.تبلتت خراب شده و شارژ نمیشه چند روزی براش غصه خوردی و بابایی قراره برات درستش کنه.خدا رو شکر رفتارت با بهراد هم خیلی خوبه.اصلا اذیتش نمیکنی و خیلی دوستش داری.امیدوارم همینجوری بمونین.دوتا داداش عاشق هم و پشت و تکیه گاه هم.همیشه میگفتی مامانی من هشت تا داداش میخوام.اما دیروز گفتی مامان جونم ممنونم که بهرادو برام آوردی من دیگه داداش نمیخوام آخه می ترسم بهراد حسودی کنه....خوش به حال بهراد که داداشی مثل تو داره..

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز.فونت زيبا سازفونت زيبا ساز

پسرک صخره نورد من

کمک مامانی

یعنی من میمیرم واسه اون چال لپت

عشق کتابخون من

عاشق درخت

با موتور مردم عکس میگیری

یه روز خوب.پارک ملت

دانشگاه

داداش مهربون

اینم عکس بردیا کنار آقاجون عزیزم

جاودان باشی ای سپیده ی عشق...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط مامانی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 33 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com